از جمله داستانهاى نقل شده در قرآن يکى داستان تخيلى اصحاب کهف است که مرور آن خالى ازلطف نيست و ابراز هر گونه نظرى بعهدهٴ خواننده واگذار ميشود ، قابل ذکر است که اين داستان طى ٢۵ آيه در سوره کهف مندرج است . مدتى پس از عيسابن مريم در مملکت روم دين مسيح منتشر شده و مردم بعبادت خدا وند تعالى ميل و رغبت کردند و مدتها در عبادت خداوند بودند تا آنکه ميان آنها پادشاهان فاسق و فاجرى بظهور رسيده مردم را از عبادت خداى يکتا بازداشته به لهو و لعب و معصيت وادار نمودند از جمله دقيانوس پادشاه روم صاحب تاج و تخت گرديد. رعيت را به بت پرستى و معصيت دعوت نمود ، چند نفر از بزرگان که اهل ايمان بودند دعوت او را قبول نکرده در دين و مذهب خود پايدار ماندند ، وچون ازقهر و غضب ، دقيانوس خوف داشتند مقدارى وجه براى مخارج خود برداشته و پنهانى از شهر خارج شده هجرت نمودند . بين راه به چوپانى رسيدند ، چوپان نيز با آنها همراه شد ، سگ چوپان از صاحب خود جدا نشده عقب سر آنها روان شد ، آنها به چوپان گفتند تو اين سگ را برگردان زيرا از صداى سگ بمحل اختفاى ما پى خواهند برد . چوپا ن هر چه سگ را زد و از خود راند آن سگ بر نگشت ، آخرالامر ناچار مانده وازآزار سگ دست برداشتند و براه خود ادامه دادند . در آن حوالى بکوهى رسيدند در کوه غار وسيعى بود داخل آن غار شده متحصن گشتند ، خداوند تعالى بقدرت کاملهٴ خود آنها را خوابانيد، چندين سال در حال خواب بدنهاى آنها مانده از پو سيدن محفوظ نمود. دقيانوس هلاک شده چندين پادشاه بعد از او به سلطنت رسيده و از بين رفتند تا اينکه بمملکت روم پادشاه عادل و صالحى صاحب اختيار شد . در زمان او در باره قيامت و رجعت انسان بين مردم اختلاف شد ، آن پادشاه عبادت کرده از خداوند تعالى براى رفع اختلاف بين مردم و معلوم داشتن حقيقت چاره جوئى نمود . اراده و مشيت الهى بر اين شد علامتى ظاهر سازد ، لذا اصحاب کهف را از خواب بيدار نمود و سگ آنها هم که دم غار خوابيده بود از خواب بيدار شد . اصحاب کهف بهمديگر نظر کردند از اسلام صحبت واز تغيير حال يکديگر تعجب نمودند ، لباسشان ضايع شده ، رنگ صورتشان تغيير يافته موها و ناخنهايشان بلند شده بود ، گفتند مگر ما چقدر خوابيده ايم ، يکى گفت يک روز ديگرى گفت نيم روز آنيکى به وضعيت خودشان نگريسته گفت خداوند تعالى ميداند که چقدر خواب بوده ايم . بعد از آن يکنفر به شهر فرستادند تا براى آنها طعامى بياورد ، گفت دقت کن که طعام پاک و پاکيزه باشد زيرا در زما ن دقيانوس هيچکس از نجاست پرهيز نميکرد ، آنها به اعتقاد اينکه دقيانوس پادشاه است براى طعام سفارش کرده و جهت اختفاى خودش اصرار بيشتر نمودند . آن شخص حرکت کرد در نزديکيهاى شهر همه چيز را متغير ديد بعد از آن بشهر داخل شده بهر طرف که رفت ديد بازار و دکان و مردم همه تغيير يافته اند و ديد که مردم کنجکاوانه او را مينگرند ، ترسيد مبادا او را بشناسند و به دقيانوس خبر بدهند مضطربانه براى خريد طعام به دکانى رسيد پول در آورده به صاحب دکان داد ، دکاندار بعد از گرفتن پول آنرا بدقت بررسى نمود ، آن شخص نيز بدقت او تعجب ميکرد بعد دکاندار گفت اين پول را از کجا آورده اى ، گفت اين پول رايج اين شهر است دکاندار گفت چه ميگوئى اين سکهٴ دقيانوس است و از آن زمان چند صد سال گذشته است . با شنيدن اين سخن موءمن متحير ماند ، دکاندار گفت اگر خزانه پيدا کرده اى بيا با هم شريک شويم و آنرا قسمت کنيم ، آن شخص قسم خورد و گفت من خزانه پيدا نکرده ام ، دکاندار ديد رازى در اين کار نهفته است و به حکومت خبر داد . آن شخص را به حکومت بردند ، موقع بردنش نزد حکومت ترسيد مبادا دقيانوس پادشاه باشد اما از علائم تغيير يافتن اعضاء حکومت تعجب ميکرد ، او را حضور پادشاه بردند ، ديد که پادشاه دقيانوس نيست ، قدرى قلبش آرام گرفت بعد پادشاه از او احوال پرسيد و باو اطمينان داد که خوف نکند و بر او هيچ ضرر نخواهد رسيد.

 

Advertisements