چرا افراد ظالم و گناهکار در کنار انسانهاى صا لح و نيک سرشت سالهاى متمادى زندگى ميکنند و به اعمال نا شايست خود ادامه ميدهند ، آيا اين جانيان بالفطره که خود را نماينده خداوند ميدانند نبايد از خوف خدا و ترس ازعدالتش دست از کارهاى زشتشان بردارند ? پس چرا خداوند قادر و توانا در اين جهان عدالت خود را عينا” وعملا”بآن اشخاص نشان نميدهد بلکه متنبه شده دست از اعمال ناشايستشان بردارند و براى مدت کوتاهى هم که شده جنايت کمترى صورت گيرد ، آيا اينهم مشيت الهى است ؟ اما اين جواب  ديگر کسى را فريب نميزند.

بطور کلى اعمال انسان بر دو نوع تقسيم ميشود اعمال زشت و اعمال نيکو ، درکليات اعمال نيکو بحثى نيست زيرا مورد پسند جميع موجودات زى شعور ميباشد ، اما اعمال زشت و ناپسند آنست که هيچ زى شعورى آنرا خوش نداند و انسان واقعى از آن پرهيز دارد وهرگز گرد آن نگردد چرا که اگر غير از اين بود خداوند باو عذاب شديد ميداد ، پس ترس ازعذاب براى اين جنايتکاران کجا رفته ؟ چرا کسى نيست که اعمال زشت آنان را گوشزد نمايد ، چرا قدرت لايزالى نيست که دست آنها را کوتاه نمايد و مانع اعمال نا مردمى آنان بشود، و بقيه عذاب آنان را به آخرت موکول نمايد ؟ آيا اينان تنها بخاطر اينکه قدرت را در دست دارند هر کار که دلشان ميخواهد بايد انجام دهند؟ آيا خداوند و قدرت لايزالش به درد چنين موقعى نميخورد که سزاى اين آدمهاى قدرتمند جلاد را کف دستشان بگذارد؟ لذا اين آدم کشان مجاز بدون دغدغه خاطرهرآنگونه اعمال ناپسندرا بکار ميبرند تا به اهداف پليد خود جامه عمل بپوشانند. و در اين ميان خداوند را ببازى گرفته و او همچون وسيلهٴ بلا اراده اى اسير دست جانيان ميباشد. حتما” سرسپردگان خواهند گفت صبر کنيد بالاخره خداوند مکافات اين همه جنايت را درآخرت خواهد داد اما اين جواب واهى چاره درد نيست و نخواهد بود وهيچکس عمر جاودان ندارد که اين واهيات را واقعى داند ، و در ثانى بعد از آنکه اين جانيان جنايت و تظلم خود را به نهايت رسانيدند ديگر فايده اى نخواهد داشت که بعد از مرگ چه بلائى بر سر آنان خواهند آمد و آن مرگ سير طبيعى است که بايد اتفاق بيافتد و هيچ ربطى به خداوند و عدالت او ندارد و تنها کسانى که در اين گيرو دار ضرر کرده اند همانا آنهائى هستند که بدست تبهکاران گرفتار آمده و خواهند آمد و خداوند متعال مانند بزى نشسته و ناظر اعمال ناشايستشان است و نتيجه آنکه وجود خداوند و عدالتش چرندى بيش نيست .

اينک به چند نمونه از عدالت محمدى در صدر اسلام توجه کنيد. فردى منافق از اهل مدينه بنام بشر و يک نفر يهودى در باره امرى نزاع نمودند شرح حال نزد رسول اکرم بردند ، محمد حکم بطرف يهودى صادر نمود ، شخص منافق بدليل اجحاف راضى نشد لذا نزد عمربن الخطاب رفته و شرح حال بيان نمود عمر بلافاصله شمشير خود را کشيد و گردن منافق را زد و گفت کسى که راى خداوند تعالى را رد کند بايد سرازتنش جدا شود،همينکه عمربن الخطاب منافق را بقتل رساند ا قرباى او نزد رسول اکرم رفته و تقاضاى قصاص نمودند و گفتند يا رسول ا درمرافعه منظور از مراجعه بديگرى اصلاح بين آن دو است نه کشتن آنها، محمد سخنان اقرباى منافق را رد کرده و خون بشر را هدر اعلام نمود و آيه زير را مبنى بر درست بو دن عمل عمر و قضاوت خود بلا فاصله از جيبش درآورد.

سوره نساء آيه ۶۵  يا محمد ازآن اقرباى منافق روى بگردان و به سخنان آنان اعتنا نکن.

بلى اينست عدالت بنيان گزار اسلام.

 

Advertisements